کد خبر:۵۲۶۹
خِیرنگاری در جنگ؛

امید با تشدید روی میم 

«برای دختران خانهٔ قصهٔ اودلاجان و همهٔ کودکان سرزمینم فهرست کتاب آماده می‌کنم؛ هم‌زمان با نویسندگان کودک‌ونوجوان حرف می‌زنم تا برای این روزها به کودکان امید هدیه کنند. بعضی‌ها پای تلفن با بی‌میلی ناامیدم می‌کنند، اما بعضی‌ها هم با مهربان‌ترین صداها به دعوتم پاسخ می‌دهند. دستهٔ اول آسیب‌پذیرترند و دستهٔ دوم آرام‌تر و پذیراتر. هر دو را درک می‌کنم.»
امید با تشدید روی میم 

معنای اول: لبخند محزونِ خواهرم

صبح با صدای انفجار از خواب بیدار می‌شوم. صدای خواهر دوقلویم؛ نازیلا پشت تلفن، مضطرب و مستأصل است. با صورتِ نشسته سراسیمه لباس می‌پوشم و می‌دوم به سمت خانه‌شان که چند خیابان آن‌سوتر است. چهره‌های هراسان، دویدن‌ها و های‌وهوی مردم یک جمله را فریاد می‌زند: جنگ شروع شده. پیرزنی که انگار خون‌دماغ‌ شده با بهت کنار پیاده‌رو نشسته است. زنی جوان با دختر‌بچهٔ دبستانی‌اش به‌سرعت از کنارم می‌گذرد. همه به سمتی مخالف من راه می‌روند یا می‌دوند و من فقط می‌خواهم هرچه زودتر خواهرم را در آغوش بگیرم. زمان اما در قدم‌هایم کش می‌آید. بالاخره دوان‌دوان می‌رسم به کوچه‌شان. جلوی در، با یکی از همسایه‌ها در حال گفت‌وگوست. همدیگر را بغل می‌کنیم یا نه؟ یادم نیست. اما او با لبخندی غمگین می‌گوید: «ممنونم! چه‌قدر زود اومدی!»

معنای دوم: ما هم در پایتخت می‌مانیم

 تلفنم را جا گذاشته‌ام. در این چند ساعت، دو سه نفر از دوستانم تماس گرفته‌اند و نگران‌اند. طول می‌کشد تا ذهنم را برای حرف‌زدن با دیگران آماده کنم. پای تلفن صدای خودم را می‌شنوم که همان حرف‌های جنگ دوازده‌روزه‌ را می‌زند: «ما تهران می‌مانیم.» انتخاب من، خواهرم، مادرم و البته گربه‌هایمان همین است. در شرایطِ ما این تصمیمِ درست است. شاید چون جابه‌جایی را تاب نمی‌آوریم. این یعنی تهران را تنها نمی‌گذاریم؟ نمی‌دانم. شاید فقط خودمان را از تهران دور نمی‌کنیم. نه حلزونیم و نه لاک‌پشت که بتوانیم خانه‌مان را به دوش بکشیم و با خیال آسوده به هرکجا برویم. می‌ترسیم، ناامید می‌شویم، اما باز برمی‌گردیم به همین تصمیم: همین‌جا؛ همین‌جا امن‌تر است. این‌جا خانه است؛ خانه‌ای که آن‌سوتر نیست. در این لحظات، شنیدن هر صدای «ما هم می‌مانیم» مثل فشردن دست‌هایمان، تسلی‌بخش است. 

معنای سوم: چهره‌های تازهٔ دوستی   

 دارم کتاب «انسان در جست‌وجوی معنا» را می‌خوانم.  به معنا فکر نمی‌کنم، بیشتر در جست‌وجوی معنای معنایم. نمی‌خوانم تا با مقایسهٔ وضع خودمان با بدترین شرایط ممکن بگویم: «خوش‌به‌حال‌مان، باز هم شکر! نه... می‌خوانم تا برسم به این سطرها: «کسی که چرایی برای زندگی‌کردن دارد، از عهدهٔ چگونگی آن برخواهد آمد.» و «اگر معنایی در زندگی وجود دارد، پس باید معنایی هم در رنج باشد.»  پس معنا در وجود معناست! به عشق فکر می‌کنم. زندگی همچنان در من می‌ماند، اگر فقط ردِ آدم‌هایی را ببینم که معنای دوست‌داشتن را در حقم تمام کرده‌اند و پای دوستی مانده‌اند. چه در جنگ و چه بی‌جنگ، همیشه دلایل ناامیدکننده‌ای هست؛ اما تا وقتی چهره‌های دوستانه به آدم لبخند می‌زنند، صدای ضربانم را می‌شنوم. حتی جنگ هم شبیه چهرهٔ کسی است که روزی سرشتش صلح بوده _درست مثل ابلیسی که از مقام فرشتگی رانده شد_ اما حالا در مقابلم ایستاده و با تمام بی‌رحمی تلاش دارد ناامیدم کند. 

 در زندگی هرکسی آدم‌هایی هستند که روزی از تابیدن نور از شکاف قلبشان ناامیدت می‌کنند؛ طوری که هرگز تصورش را هم نمی‌کرده‌‌ای، اما تو را وامی‌دارند با نیرویی بیشتر دنبال چهره‌های تازهٔ دوستی بگردی. جنگ ناامیدکننده است، مثل حالت چهرهٔ کسی که دیگر دوستت نیست؛ اما تو را هل می‌دهد به دورشدن از خودش؛ درست همان لحظه‌ای که بعد از صدای وحشتناک انفجار و لرزیدن خانه، از طبقهٔ چهارم سراسیمه دویدیم به سمت در؛ و همسایهٔ طبقهٔ منفی یک با یک لیوان آب و جملهٔ «چیزی نیست، نگران نباشید» آراممان کرد. ما از جنگ به دوستی فرار کردیم. 

معنای چهارم: خانهٔ قصهٔ اودلاجان 

 برای دختران خانهٔ قصهٔ اودلاجان و همهٔ کودکان سرزمینم فهرست کتاب آماده می‌کنم؛ هم‌زمان با نویسندگان کودک‌ونوجوان حرف می‌زنم تا برای این روزها به کودکان امید هدیه کنند. بعضی‌ها پای تلفن با بی‌میلی ناامیدم می‌کنند، اما بعضی‌ها هم با مهربان‌ترین صداها به دعوتم پاسخ می‌دهند. دستهٔ اول آسیب‌پذیرترند و دستهٔ دوم آرام‌تر و پذیراتر. هر دو را درک می‌کنم. 

معنای پنجم: امید با تشدید روی میم

 به پدرم فکر می‌کنم، به جملاتی که از یک سال پیش از مرگش در گوشم مانده است؛ روزی که واژهٔ «امید» را با تشدید روی «میم» برایم معنا کرد. سکانسی از «بربادرفته» رابه یاد می‌آورم؛ زمانی که اسکارلت در اوج فروپاشی ذهنی، جملهٔ پدرش را درذهنشن مرور می‌کند: «تو به این تارا تعلق خاصی داری، اسکارلت!»؛بله، تارا؛ سرزمین پدری اسکارلت… .  یادم می‌آید من نیز به اینجا تعلق دارم؛ به همین خانه، همین خاک و چیزی فراتر از آن: به ناخودآگاهِ تباری که در من ریشه دارد.

 روایت از نیلوفر بختیاری

 


ارسال دیدگاه
captcha